ღღ یـــــــاس13 و نـــــــا نـــــــا ღღ
به میهمانی گل رو بهار میگذرد شهید حق شدی لب تشنه اما هزاران تشنه را مفهوم آبی عاشق شدم كاش ندونه دست دلم رو نخونه اگه بدونه مي دونم ديگه با من نمي مونه اونكه پيشش دل من گيره اگه بدونه ميزاره ميره اگه بدونه ديوونم كرده ميره و ديگه بر نمي گرده عاشق شدم دلواپسم گرفته راه نفسم دلهره دارم كه بهش ميرسم يا نمي رسم هنوز در جاده انتظار نشسته ام . هنوز چشمانم را به آسمان بي كران دوخته ام . هنوز گريه هايم را زير باران پنهان مي كنم باز جمعه اي فرا رسيد .باز در انتظارم كه بيايي يا مولا ! بيا تا بيش از اين نگاهمان غريب نماند. تا ابد منتظر ماندن و تسليم نشدن است اي مسافر . ترانه اي شو و بر نگاهش ببار . چون دل سپرده به جاده هنوز هم منتظر طلوع آفتاب شرقي چشمان توست .......... سر کلاس ریاضی بود که استاد دو خط موازی کشید رو تخته خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد تو دلش عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد تو دلش عاشقش شد. در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسن !!!!؟؟؟؟؟؟ بلکه من عاشقتم نمی دانم چه می خواهم خدايا: به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جويد نگاه خسته من .چرا افسرده است اين قلب پر سوز . ز جمع آشنايان می گريزم به کنجی آرام و خاموش نگاهی غوطه ور در تيرگيها به بيمار دل خود می دهم گوش. گريزانم از اين مردم که يا من به ظاهر همدم و همرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم به صد پيرايه بستند شايد شاخه ای دردلم سبز شود آنوقت می توانی درپاييز آن را بشکنی وهيمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند چنین چیزی هم نیست که بگوییم بعضی چیزها مال اوست و بعضی چیزها مال او نیست. همه چیز از اوست و به او باز می گردد فردا دوباره صبح می آيد از اين مسير پس چشم انتظار لحظه ي ديدار مي شويم. به آن عهدی که با قلبم بستی بدان ای نازنین تا زنده هستم تو را دوست دارم و می برستم پس دوستت دارم نه برای آنچه که هستی بلکه برای آنچه که هستم وهنگامی که با توام دوستت دارم نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای بلکه برای آنچه که از من می سازی دوستت دارم چون به هیچ تماسی , کلامی و یا اشاراتی به این کار توانا نگشته ای چون خود بوده ای شاید دوست داشتن در نهایت به همین معنا باشد دلت چگونه نگيرد دگر بهانه من که عطر ياد تو پر کرده آشيانه من عاشق بودن تجربه تمامی احساسات بيرون عشق است ، و از نو بازگشت به عشق است عاشق بودن تحمل رنج و درد و توانايی غلبه و از ياد بردن اين رنج و درد است عاشق بودن همان است که بدانی ديگری هم همچو خودت کامل نيست ولی او را زيباترين ببينی عاشق بودن برپا ساختن ستونهای استوار بر بنای احساسات است احساساتی که هر لحظه دلت را با دلش بيشتر پيوند ميدهد و عاشق بودن يعنی ... جمعه ها مي آيند و هيچ نشاني از تو نيست . تا تو نيايي دلها آرام نمي گيرد. فساد وتباهي همه جا را گرفته . كاش می آمدي و دنيا را پر از عدالت مي كردي . كاش اين جمعه آخر انتظار من باشد... «امکان» نیست بلکه «احساس» است. احساس همدلی و عشق ... از پوسته خود بیرون آمدن و عاشق بودن و احیای شوق زیستن در خود و انسانهای دیگر ... دو چشمت شعله اي زد پيكرم سوخت نوشتم اسم خوبت دفترم سوخت بيا حالا ببين با من چه كردي شدم خاكسترو خاكسترم سوخت قشنگه "عاشقی" از ابتدایش ز عین و آ و شین و قاف و یایش بیا از سر بگیریم عاشقی را بوي ياس با آدم حرف مي زند خيلي حرف ها رامن فقط از بوي ياس شنيدم گل ياس بو ندارد آنچه از او مي تراود خاطره هاي معطر خيال هاي لطيف و پنهان و پاك و خوب شاعري شاعري كه هيچ كس او را نمي شناسد شاعري كه خوب راهم اكنون .در عمق متروك محرابي مخفي كرده است... كاش مي شد در اين دوروز زندگي بي رنگ بود مثل آب پاك بود مثل خاك اما افسوس و صد افسوس كه اينگونه نيست . زندگيمان هزار رنگ است و دستانمان آلوده به رنگها.... كاش وقتي به او مي انديشيدم قطرات اشك مي گذاشت تا او را درخيالم خوب نظاره كنم.كاش زبانم و دلم ياري مي دادند تا با تكرار نام او آتش وجودم را براي لحظاتي خاموش كنم و حتي اگرشده لحظه اي به آرامش برسم.... من نذر كرده ام كه اگر روزي بيايي به اندازه تمام مهربانيت، غزل بسرايم. قدري تحمل كن! هنوز مانده به اين كه عاشق ترين شوم. من نذركرده ام كه اگر روزي عاشق ترين شوم، در كنار پنجره نگاهت بايستم و با پيراهن آبي به ركوع روم! و وقتي كه بر مي خيزم، لبريز شوم از وجود تو. پس بيا اي گمشده من، مگر نمي بيني كه عاشق ترينم - بندﻩی من! نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است. چه آتشي بر من زدي كه تنها با درياي وجودت خاموش مي شود! مردم از نگاه پاكت و سوختم در انتظار پاكت اين دل بي دل من طاقت اين همه عشق و انتظار را ندارد گرم است؛ داغ است؛ اي دريا خنكم كن. در اين سراي غربت جانم به لب رسيده وز رنج و محنت عشق يارا دلم رميده در عشق تو نصيبي جز درد و غم ندارم دل در غم تو فرسود وز زندگي بريده مهم نبود غرور من مهم نبود شكستنم به پاي تو نشستنم مهم تو بودي عشق من... دَه شاخه گل برات ميفرستم، نُه تا طبيعي و يه دونه يك كارت بهش مي زنم كه روش نوشتم : تا وقتي آخرين گل پژمرده بشه دوست دارم.....
نانا ویاس ۱۳
دعا کنید.
، مهربانم

![]()
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


- خدايا! خستـﻪام، نمـﻰتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بندﻩی من! دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر را بخوان.
- خدايا! خستـﻪام، برام مشکله نيمه شب بيدار شوم!
- بندﻩی من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان.
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بندﻩی من! فقط يک رکعت نماز وتر را بخوان.
- خدايا! امروز خيلی خستـﻪ شدﻩام، آيا راهی ديگر ندارد؟
- بندﻩی من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله.
- خدايا! من در رخـﺖخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم مـﻰپرد!
- بندﻩی من! همان جا که دراز کشيدﻩای تيمم کن و بگو يا الله.
- خدايا! هوا سرد است و نمـﻰتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بندﻩی من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب مـﻰکنيم.
بنده اعتنايی نمـﻰکند و مـﻰخوابد !!!.
- ملائکـﻪی من! ببينيد من ايـﻦقدر ساده گرفتـﻪام، اما بندﻩی من جيفة بالليل است، و خوابيده است. چيزی به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده است.
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد.
- ملائکـﻪی من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست.
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـﻰشود!
اذان صبح را مـﻰگويند، هنگام طلوع آفتاب است.
- ای بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـﻰشود.
خورشيد از مشرق سر برمـﻰآورد. خداوند رويش را برمـﻰگرداند.
- ملائکـﻪی من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟







