ღღ یـــــــاس13 و نـــــــا نـــــــا ღღ
عشق من از مــــرگ بزرگتر است، زيرا عشق همه آن چيزي است كه از زنده ها مانده است جـبــــــــــرا ! شعرهايم را براي خواب مي گويم و براي شب و من نام معشوق خود را بر تمام چيزهاي زيبا مي نهم و مي گويم گوشم همه جا نام او را مي شنود و چشمم همه جا نام اورا ميبيند........ تو يـار ديگري من هنو ز عاشق تو كجا محبت از اين بيشتر تواني ديد تو را براي وفاي تو دوست مي دارم وگرنه دلبر پيمان شكن فراوان است هزار عيب و دو صد نقص در وجود من است تــو با نـگاه محـبت ،مــــرا تمـا شا كن دفترم ،دلم و چشمهاي به انتظار نشسته ام ،بوي پيراهن يوسف ميدهد ، بوي عشق ، همهمه اي غريب مي آيد . آيه هاي عشق را يكي يكي زمزمه مي كنم. واز خدايم ظهور مولايم را مي خواهم .... ديروز بوي ياس مي دادي همه جاي باغ عطر تورا فرا گرفته بود چون تو آمده بودي بيا با هم تمام باغ را عاشق شويم..... امشب اتاق آبي خاطرات من ،ستاره باران حضور توست . فانوس احساس مرا در دست داري و در جستجوي دلتنگي سرگرداني باران نگاهت گونه هايم را خيس كرده و لرزش صدايت تارهاي احساسم را مي نوازد. من نگويم كــه به درد دل مـن گوش كـنيد بهتر آنست كــه ايـن قـصه فراموش كـنيد عاشقـا نرا بـگـذا ريـد بـنالـند هـمـه مصلحت نيست كه اين زمزمه خاموش كنيد شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ،تورا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم .پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تورا از بين گلهايي كه درتنهاييم روييد ،با حسرت جدا كردم . نمي دانم چرا رفتي . نميدانم چرا،شايد خطا كردم . وتو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي نميدانم كجا؟تاكي؟ براي چه؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد . و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد. من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل نميدانم چرا؟شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...... اگــرتنهـاتـر از آن تك درختي كه رسته دركوير خشك و بي آب اگر از وحشت و تنـهايي و درد نمي آيد به چشم خسته ات خـواب اگر در اين جهان پـر هياهو تو را حتي بـه سر يـك سايبان نيست به هـــر خاري مبند اميــدزيرا پناهي جز خداي مهربـان نيست اگه روزي چشماني پر از اشک را ديدي باکي نداشته باش به سويش حرکت کن و علت را بپرس شايد آن اشکها به خاطر تو باشد. اگر روزي دستاني رو به آسمان ديدي به سوي صاحب دستها برو و باکي نداشته باش شايد آن دستها به خاطر تو بالا رفته باشند. قلم اجازه بده تا كه عرض حال كنم ظهور مهدي موعود را سؤال كنم دلم گرفت و دلم را به يك نوا دادم تمام بغض دلم را به واژه ها دادم غروب جمعه رسيده است و عطر شوق تو باز غروب جمعه رسيده است و وقت راز و نياز تمام هفته ي ما روي جاده ها سر شد تمام هفته ي ما بي حضورت آخر شد تمام هفته ي ما بي تو سرد و غمگين بود و زير هر قدمي احتمال يك مين بود كبوتري به بلنداي آسمان نپريد كسي ز دختر بي خانمان گلي نخريد جهان لباس سياهي و مرگ پوشيده است تمام صحن خيابان ز برگ پوشيده است تمام حجم خيابان هجوم تابوت است و عشق بمب بزرگي بدون باروت است و عشق واژه ي تكرار هر غزل شده است و عشق تا حدّ يك نام مبتذل شده است و آنچه در دل ما نيست پاكي ذات است و عشق مضحكه ي قرن ارتباطات است و در تمام جهان يك ستاره روشن نيست اگر كه هست ولي چشم ، چشم ديدن نيست خدا كند كه در اين سال، سال بي لبخند خدا كند كه در اين صحنه ي بگير و ببند خدا كند كه در اين روزهاي مرگ و گناه كه هر چه راه رسيده است تا دهانه ي چاه غروب جمعه اي آن آفتاب سر بزند و بي خبر برسد عاشقانه در بزند در انتظار چه ساعت نشسته اي آقا! كه پشت ميز بلاغت نشسته اي آقا! گناه كردن ما را عذاب بيخود نيست برون نيامدن آفتاب بيخود نيست قلم اجازه بده تا كه عرض حال كنم من امروز عاشق می شوم ..من امروز احساس می کنم .. و امروز برای زندگی شعری می سازم.. می کنم ... دلتنگي هايم را به كي بگويم ؟ به شعر او كه با اين همه احساسات وامانده! به قلم كه تاب ماندن ندارد , به كاغذ او پر از شب نوشته هاي تنهايي ام شده. به تو چون كه تو مي شنوي و مي گريزي و فراموش مي كني , دلتنگي هايم را به تو كه مي گويم دلتنگ تر مي شوم . پس تو بگو دلتنگي هايم را به كي بگويم؟ كهكشاني ترين آسمان زندگي ام را در تو يافتم . وقتي درچشمان مواج و پر مهرت نگاه كردم عطر يــاس دروجودم حادثه اي تازه آفريد . من به قايقهاي شكسته اي كه در دلت درحال غرق شدن بودند، خيره شدم تا پاسخي براي سوالهاي بي جوابم بيابم! اگر آبي سرابي ، مال مـن باش شهابي يا حبابي ، مال مـن باش بيا وا كن حجاب چهره ات را سـحابي ،آفـتابي مال مـن باش
كاش وقتي دلي گرفت به ياد قلب شكسته اش تا صبح ستاره ها را مهمان چشمانش كنيم و شقايق هاي عاشق را پيشكش قلب نا آرام او. كاش رسم معرفت را هيچ گاه ازياد نبريم . كاش وقتي دلي گرفت برايش سايبني از مهرباني بسازيم و دستاني كه بوي عشق مي دهد نثارش كنيم. غروب عمر شب انتـظار نزديك است طلوع مـشرقـي آن سوار،نزديك است دلـم قـرار نمي گيرد از تلاطم عشق مگو براي چه؟وقت قرار نزديك است زندگي باغ گلـيست كـه از آن بايد چـيـد عـشق را عـاطفه را وبه گـلدان دل خويش سپرد.... رهايم كنيد ،مي خواهم از شهر نامهربانتان بگذرم، مي خواهم سفر كنم به دوردستها،شايد آسماني مهربان و با گذشت داشته باشد . خسته ام از اين همه فريب ،مي خواهم روي بال پرستوهاي عاشق به شهر عشق سفر كنم ، رهايم كنيد........... گرچه پايان راه ناپيداست.......... من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست. دلـم ميگويد انگاري تو هـستي كه رنگ مـبهم شب راشكــستي تورا در خواب ديدم مثل هرشب كه در باغ نـگـاهم مـي نشـستي ظهـر اسـت و آفتاب نـدارد بدون تو چشم من است و خواب ندارد بدون تو كــوه است در مقابل من،داد مي كـشم فــريـاد مــن جـواب نـدارد بدون تو دل دل نميكند دل من دسـت بسته اسـت او حــق انتــخـاب نــدارد بدون تو چنديسـت حـال وروز خودم رانديده ام آيــيــنـه بــازتـاب نـــدارد بدون تو ديگـر به مشــق مدرسه(بـابـا ندارد آب) تـنــگ شكســته آب نـدارد بدون تو اگه يه روز ديدي که وقتي داري رد مي شي بر مي گرده و نگات مي کنه بدون براش مهمي اگه يه روز ديدي که وقتي داري ميفتي بر مي گرده و با عجله میاد سمتت بدون براش عزيزي اگه يه روز ديدي وقتي داري مي خندي بر مي گرده و نگات مي کنه بدون واسش قشنگي اگه يه روز ديدي وقتي داري گريه مي کني بر مي گرده و مياد باهات اشک مي ريزه بدون دوستت داره اگه يه روز ديدي وقتي داري با يکي ديگه حرف مي زني ترکت مي کنه بدون عاشقته اگه يه روز ديدي وقتي داري ترکش مي کني برات فقط سکوت مي کنه بدون ديوونته اگه يه روز ديدي که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چي بودي اگه يه روز ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله بدون بدون تو مي ميره اگه يه روز ديدي که بعد رفتنت لباس سياه پوشيده بدون بدون تو مرده اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن وقت رفتن نگاهي پرده را ميرقصاند مي بينمت گلهاي به،بر گونه هايت شبنمي بر لبانت آرام آرام بخار مي شود ............خـــداحــافـــظ........... زود بـر مـي گـردم......... مهـــدي جان ، دوباره ســلام،دوباره اشـك،دوباره تنهايي، اي امام عاشقـــان نمي خواهم گلايه كنم ولي چقدر انتظار چقــدر گـــريــه و چقــدر روزهـاي دلگيـــر بي كسي ، تــو راقسم به زلالي هاي باران ، طلوع كن! چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم، خانه اش ويران باد من اگر ما نشوم تنهـــايم تو اگر ما نشوي خويشتني توگل سرخ مني تو گل ياسمني تو بهــــاري نــه بهــــاران از توست هر بهـــار ازتو وام ميگيرد زيبــايي را وقتي كه تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه همه غصه هاي دنيا توي سينه منه توي قطره هاي بارون ميشكنه بغض صدا م ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نمي خوام پشت اين پنجره ميشينم و آواز مي خونم منتظر واسه رسيدنت تو بارون مي مونم زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره منم عاشق ترم انگار وقتي بارون مي باره بعضي وقتا كه مياي سر روي شونم ميذاري تموم غصه ها رو از دل من بر مي داري اما اين فقط يه خوابه ، خواب پشت پنجره هـر جا كـه گلــي خندد ، با دوســت بخنـديد هـر گـه كه بـهار آيـد بــا عـشــق بـجـوشـيــد. قصد جان ميكند اين عيد و بهارم بي تو اين چه عيدي و بهاريست كه دارم بي تو سر بر كنيد از شب يـلـدا .شكوفه ها صبحي شگرف و معجزه آسا .شكوفه ها بعد از سكوت خواب زمستاني عبوس وقت شكفتگي نشد آيـا؟ شكوفـــه ها خيزيد از وراي توالي فصلها غوغا كنيد و هلهله برپا.شكوفه ها تا تك درخت خشك افسرده .گل كند فر و شكوه ريزد از او با شكوفه ها با خنده هاي دخترك سبزه بهار سر بركنيداز شب يلدا شكوفه ها همدم و همراز هميشگي! كاش بهار را به دلم راه مي دادي و دريچه قلبم رابه روي شكوفه هاي بهاري ميگشودي و مانع تركيدن بغضم مي شدي . كاش غم را از نگاهم ميخواندي و از تبسم تلخ لبهايم . راز دروني ام را بر ملا مي ساختي.. بهار حرف غصه دار روزگار ماست .آه دل كسي نمي تپد به شوق اين نويدها شب است و شاليزار خاموش و بوي عطر نم خاك . هوا پر از عطر شكوفه هاي بهار .اين يعني پرواز مرغ تخيل به دوردست ترين قسمت آسمان. دلم هواي فال حافظ كرده زير بارش زلال ماه: ( مژده دادند كه بر ما گذري خواهي كرد نيت خير مگردان كه مبارك فاليست )












![]()
آهنگش را مهربانی می زنم .. و امروز شعر قافیه دار خواهم گفت ....!
امروز خواهم گفت....:
شاید فردایی نباشد ..نه نوازندای و نه قافیه ای حتی برای یک بیت...
امروز سخنم را زیبا خواهم کرد و قصه ای خواهم گفت در دل زمان...
امروز روز واژه های من است. سرودن یک زندگی...
فردا اگر فرصتی بود دوباره خواهم سرود ... اما فردا را دیگر گونه نه مثل امروز..
فردا اگر بود هزاران بار عاشق می شوم >> و واژه هایش را پر از پراکندگی عشق
امروز را برای تو کنار گزاشته بودم >> برای سرودن تو >> اما تمام نشدی ..
اگر فردایی باشد درا آن فردا باز هم دوباره تو را خواهم سرود>><<>><<
پس میروم قلمی تازه پیدا کنم برای فردایی که فصل تازه ای از تو را خواهم گشود![]()

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو هست
زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو هست
زیباترین لحظه ی زندگیم لحظه ی با تو بودن هست
زیباترین هدیه عمرم محبت تو هست
زیباترین تنهاییم گریه برای تو هست
زیباترین اعترافم عشق تو هست




![]()

عشق در وسعت بي احساس دايره هاي سرگرداني
مفهوم خود را از دست مي دهد و در پهناي
محدود كوچه باغهاي باران خورده و خاكي
بوي عشق براي سرگرداني تعريف عاشقانه اي مي نويسد.






