ღღ یـــــــاس13 و نـــــــا نـــــــا ღღ
بعد از تو تمام شاپرک ها رفتند از خواب نسیم قاصدک ها رفتند بعد از تو تمام نغمه ها ی آبــی از شهر قشنگ نی لبک ها رفتند امشب باز از آن شبهاست که با هم آنقدر راه برویم و آنقدر عاشقانه سخن بگوئیم که به خانه ی خورشید برسیم و شاخه شاخه گل و نور بچینیم و پیشکش تمام خوبیها کنیم. امشب باید دستان کودکانه مان را محکم بگیریم تا پیوند دستان ما در آسمان ها نوشته شود و این یعنی اینکه تو بمانی (خورشید ) بماند و من و بارون. واین تمام خوشبختی من است.............. در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار! کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن! بازکن پنجره را ! من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات، آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز ، بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز باز کن پنجره را صبح دمید !.... گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی کسی را دل مگر از سنــگ باشد کـه بگذارد کسی دلتـنگ باشد کویـرم پر از تشنگـی بـا تـو امـا پراز چشمه سارم چرا باورت نیست؟ ای کاش می شد سکوت غـریبانه ی نیلوفرهای اسیر مرداب را معنا کرد! ای کاش می شد صحبتهای گل با پروانه را فهمید . ای کاش می شد بیشتر مهــربان بودو عاشقانه دیگران را دوست داشت ، ای کاش می شد طبیعت را درک کرد و به راز گـل سرخ پی برد و دنیــا را از دریچه ی دیگری تفسیر کرد ای کاش می شد دل را با محبـت و آرامش را با قلب پیوند زد........ تــو نیــستی و غرور و تبار گمشده است چراغ قافلـه در شـام تار گمشده اســـت تو نیستی در این شــهر پــر صـدا حـتی دعــای مردم امیدوار گمــشده اســــت چه دیده ها که فرومانده در نظاره ی تـو چه جاده ها که در این انتظار گمشده است اگـر بـه گونه ی ما اشــک و غم نمی بینی در استقامت کــوه، آبــشار گمشـده است به هر طرف زحضور تو جلوه گاهی هست خـدای نــور در آییـنه زار گــمشده است تــو نیســتی و در آغــاز هــفته می بینم که جمــعه ی دگری در غبار گمشده اسـت يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. * *روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. * *بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. * *روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند. پس از رفتنت، آرزوهایم را دفن خواهم کرد .دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس اتاقم را به پستوی زمان خواهم سپرد ....... نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ی ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم نخواهم داد ، اما کاش قبل از رفتنت به گنجشکهای شهر بسپاری برق انتظار را در چشمانشان نگاه دارند . شاید رفتنت را برگشتی دوباره باشد. وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی، و قتی که پشت یک پنجره بارانی ، بی هوا شاعر می شوی، کسی هست که می شود به او پناه برد. کسی که در شب می توان دلتگی ها را با او قسمت کرد . نگاهت را از سنگفرشهای خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. تا چه وقت می خواهی در کوره راههایی که برای خودت آفریدی ، قدم برداری؟ می توان از تاریکی ها گذشت می توان خود را در کوچه های سبز باور ، دوباره یافت . یک نفر هست ، شب دلتنگی هایت را با او قسمت کن، تنها با او.... هیچ کس در عشق با من تا نکرد عقده های بسته ام را وا نـکرد هیچ دسـتی با رفـاقت وا نشد هیــچ قلبـی درد را معنا نکرد های های مـرغ شبگـیر خــیال همدمی جـز ناله ام پیدا نکــرد آرزوهــای شـب یــخ بسـته ام هیچ کـس از لحظه ها مـنها نـکرد وعـده دادن دل بریـدن بـی کـسی اگر روزی رسید که دیگر نتوانستی بغض کنی ویک دل سیر اشک بریزی، اگر روزی رسید که دیگر نتوانستی خود را به طبیعت بسپاری و به آغوش سبزه ها بروی و اگر روزی رسید که نتوانستی زیر نور ماه بنشینی و در سکوت شب به آرامشی جاودانه برسی، کسی هست که دستان سرد و خسته ات را در دست بگیرد و پناهت باشد. خواستم بگويم: فاطمه دختر خديجه بزرگ است ديدم كه فاطمه نيست خواستم بگويم: فاطمه دختر محمد (ص)است ديدم كه فاطمه نيست خواستم بگويم كه فاطمه همسر علي (ع) است ديدم كه فاطمه نيست خواستم بگويم كه فاطمه مادر حسنين است ديدم كه فاطمه نيست خواستم بگويم كه فاطمه مادر زينب(س) است باز ديدم فاطمه نيست نه اينهاهمه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه فاطمه است هميشه قراردادن ستاره بين نوشته يعنی دنيايی از حرف که نگفتم . *** فکر کردم چقدر خوب بود اين ستاره ها در اول متن هم همين تداعی معنا را می کردند که ديگر اصلا نمی نوشتم . با دلم گفته ام ای ساده! فراموشش کن تا کجا چشم بر این جاده فراموشش کن دست بردار از او ،خاطره بازی کافیست فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن آن نگاهی که دم آخـر از او جـامانده پیش او برده و پس داده فراموشش کن مـردمـان نـگهش قلـه نـشینند هنـوز دل که در دره نیفتـاده فراموشش کن گفتم ایـن تک غـزل را بـفرستم نزدت دل ولـی گفت::نشو ساده فراموشش کن به شما بر نخورد در حال غزل بود و گذشت اتـفاقی است کـه افـتاده فراموشش کن امروز مي خوام يه قصه اي رو كه يه جايي خوندم تو وبلاگ بذارم. همين جوري . ازش خوشم اومد. همين . به خاطر بي ربطي موضوع منو ببخشين.مخصوصا تو ناناي عزيزم. نميشنوی ؟ کر شدی ؟ دِ ... مگه باتو نيستم ؟ پاشو ديگه ! اومدن ... اين صدای مادرم بود که منو به خودم آورد , هنوز تو فکر اون پسره آرمان و ... بودم , شما جای من بوديد چيکار می کرديد ؟ البته تقصير خودم بود . خيلی از دوستا و رفيقام بهم گفته بودن اين کار آخر عاقبت نداره ولی من گوش نداده بودم . الانم هر چی می گفتن با خجالت در حالی که گونه هام تا بنا گوش سرخ می شد قبول می کردم . اوه ! چقدر خواستگار خوب رو رد کرده بودم , اونم فقط به خاطر اون , ولی اون نامردی کرد . تو تمام دوستام حرفای يکيشون بيشتر يادم مياد , آخه اون از همه ماجرا خبر داشت و خيلی تو اين قضيه حرص خورد و زحمت کشيد منو سر عقل بياره ولی خر شيطون سرعت گرفته بود و نمی تونستم از روش بپرم پايين ؛ ضمن اينکه سواری خوبی هم بود و مزه می داد , ولی کاش پريده بودم فوقش چند تا زخم , يا يه شکستگی و ... اما ديگه اينجوری نمی شدم . وقتی فهميدم حرفهای آرمان همش دروغ بوده و ... ! وای خدا نگو ؛ دوست داشتم نه من باشم نه آرمان ! به هر چی کامپيوتر و نت و چت و ... بود بد و بيراه می گفتم به حرف هيچکس گوش نداده بودم , اين بيشتر از همه چی دلمو می سوزوند ؛ اگه می فهميدن چی ميشد ؟ بايد چيکار می کردم ؟ ديگه آبرو برام نمی موند . خدا رو شکر که مادرم بهم ياد داده بود هميشه درد دلتو ببر پيش يکی که بتونه برات حلش کنه نه اينکه خودشم گرفتار باشه . دوباره عزممو جزم کردم و رفتم امامزاده صالح ؛ خيلی وقت بود نرفته بودم , آخه تو اين مدت کارم شده بود رفتن به رستوران و کافی شاپ و سينما و پارک و ... . اينو جدی ميگم , با يه دنيا خجالت رفتم داخل ؛ هميشه می رفتم يه گوشه می نشستم و حرف دلمو بهش می زدم , اگه اين زيارته نبود بيچاره می شدم . اون روز هم , حرفامو زدم و يه دل سير گريه کردم . آخ که اين گريه چه مزه ای ميده ! نمی دونم اگه آدما نمی تونستن گريه کنن چه خاکی بايد تو سرشون می ريختن ؟! اون روز و اصلا يادم نمی ره ازش خواستم فکر و ذهن و خاطرات و دلمو برام فورمت کنه تا از نو شروع کنم . بهش گفتم : آقا نفهميدم , شرمنده , آبرو و آيندم در خطره , کمکم کن , ذهن و فکر و زندگيم داغون شده , جون مادرت , ... صدای يکی از خدام بود که : خانوم ! حالتون خوبه , مشکلی پيش اومده , به کمک احتياج ندارين ... , چشمامو باز کردم دور وبرم و با خجالت نيگا کردم ديدم همه دارن چپ چپ نگاه می کنن , خودمو فوری جمع و جور کردم و درحالی که چشمای داغ شده از اشکمو می ماليدم گفتم : نه ممنونم چيزيم نيست , فکر کنم خوابم برده بود . تندی اومدم بيرون , يه آبی به صورتم زدم و نم نمک به طرف خونه راه افتادم . می دونستم اگه الان پامو بذارم تو خونه دوباره همه چی از نو شروع ميشه اما وقتی رفتم داخل ديدم همه دارن يه طور ديگه نگام می کنن گفتم : وا چيه ؟ چرا ... . از اون طرف خواهرم حرفمو قطع کرد و داد زد : به به عروس خانوم مبارکه ! هاج و واج مونده بودم . گفتم معلومه اينجا چه خبره ؟؟!! مادرم اومد و بغلم کرد و در حالی که دستم رو با يه محبت خاص مادرانه می فشرد شرو ع کرد تعريف کردن که ... . امام زاده صالح منت سرم گذاشته بود نه اينکه فکرمن و ... فورمت کرده بود بلکه فکر و ذهن همه خانواده رو هم ... . فکر کنم چون کارد به استخونم رسيده بود دعام مستجاب شد . خودمم نفهميدم چطوری ولی می دونم که کارد به استخونم رسيده بود . من و یاد تو و یک سینه ی تنگ شبی تارو سه تاری خسته آهنگ کمی با چشمهایم مهربان باش مزن ای دوست بر آیینه ات سنگ خورشید دوباره چهره خویش را نمایان می کند، سنجاقکها با شبنم وضو می سازند و نماز عشق را به سمت قبله ی لاله ها بر پا میدارند قناری در دوردست ها نغمه ی جدایی سر می دهد و سیاهی سلانه سلانه می رود تا صبح بیاید.. فارغ از هـــرگونه آز و ساز می خواهم تو را گـــرنباشم در جـهان باز مـی خواهم تو را هموارتــر از راه محبت نتوان یافت افسوس که یک رهروبی رنگ و ریا نیست کنـــار قامــت رضای او خاری نمی دیدم محــبت دیده ی بینای مارا کور کرد اینجا دلتنگم از دوریت ، دلتنگم از اینکه چرا نمی آیی ، تا کی باید چشم به جاده بدوزم ؟ دلتنگم از یاسها و داودیها که نمیتوانند برای آمدنت کاری بکنند . تا کی باید نظاره گر آسمان باشم تا ردی از تو در میان ستاره ها بیابم؟ مولایم کی می آیی تا چشمان بی تاب و منتظرم و جمال زیبایت روشن شود ؟ مولایـــــــــم ............... وقتی دلتو شکوندم ستاره ها هم از من دلگیر شدن گلهای شقایق زشت شدند آسمون ابری شد ماه سیاه شد دیگر سراغی از پرندگان خوش آواز نبود عشق در دلم افسرد ایمانم خوابید محبت از پیشم رفت هستی ام نیست شد ومن هرروز مغرور تر از روزهای دیگر به خود میبالم که چه شجاعانه تلافی قلب شکست خورده ام را بر سرت در آورده ام دلم برای مهربانم تنگ شده است ... دلم برای روزهای با تو بودن تنگ شده است ... دلم برای خاطرات کوتاهمان تنگ شده است .. ای جلوه برق آشیان سوز تو را وی روشنی شمع شب افروز تو را خوابو از چشام بگير مثل هميشه بگو عمر عاشقي تموم نمي شه منو با خودت ببر هر جا دلت خواست ديگه چيزي نمي خوام اين آخريشه تو شريك دردمي تو اين زمونه تو زمونه اي كه عشق رنگ خزونه پرم از حس غريبي كه مي دونم مثل بغضه شايدم بدتر از اونه توي خلوتم تو بهترين صدايي براي نفس كشيدنم هوايي تو رو مي شناسه دلم غريبه نيستي ساده تر بگم يه حس آشنايي تو يه تعريف زلالي مثه دريا فرصتي براي كشف يه معما تو رو مي خونم و باور ميكنم من صادقانه با مني هميشه هرجا تو همون راز نگفته اي تو سينه منم اونكه با تو ديوونه ترينه همه جا هرجا كه هستي هرجا باشي سلام بر نگاه تو بلند آسماني ام كه ازحضيض خاكها به اوج مي كشاني ام من از تبار لحظه هاي تند سير زندگي تو از تبار ديگري، بهار جاوداني ام سراسر وجود من پر است از صداي تو وجود من فداي تو، بيا به ميهماني ام به ذره ذره جان من طلب زبانه مي كشد ولي در اين حصارها اسير ناتواني ام رسيده ام به مرگ خود، دراين غروب واپسين بيا به چشم من نشين ، تمام زندگاني ام شنيده ام كه مي رسي، نشسته ام به راه تو اي درخشنده ترين ستاره زندگيم، انگار همين ديروز بود كه خورشيد چشمان پرفروغت غروب كرد . من هنوز در حسرت ديدار دوباره ات مي سوزم و ديگر تحمل اين همه دلتنگي را ندارم و چشمانم طاقت اين همه باريدن را ندارد . كاش برمي گشتي و مرهم نگاه مهربانت را بر زخم دلم مي گذاشتي و............. هر چه كردم نشوم از تو جدا بدتر شد از دل ما نرود مهرو وفا بدتر شد مثلا خواستم اينبار موقر باشم به جاي (تو) بگويم (شما)بدتر شد اين متانت به دل سنگ تو تاثير نكرد بلكه بر عكس فقط رابطه ها بدتر شد آسمان وقت قرار من و تو ابري بود تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد چاره دارو و دوا نيست كه حال بد من بي تو با خوردن دارو ودوا بدتر شد روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت آمــدم پاك كنم عشق تـــو را بدتر شد اين روزها چقدر هواي تو ميكنم حتي غروب گريه براي تو ميكنم گا هـي كـنار پنـجره مي نـشينم و چشمي ميان كوچه رهاي تو ميكنم خيره به كوچه مي شوم اما تو نيستي يـاد تـو ،يـاد مهر و وفاي تو ميكنم خود نامه اي براي خودم مي نويسم و آن را هـميشه پست به جاي تو مي كنم وقتي كه نامه مي رسد از سوي من به من مي خوانم و دوباره هواي تو مي كنم 















![]()




![]()



گاهگاهی می شود یک خط و گاهی چند خط
واژه هایم شعر دلتنگی هاست غربت آدمی در نبود آدمیت هاست
شعر من پر از وازه های رسواییست زندگی شاید نقش ناکامیست
شعر من جای پای آدمهاست نقش این تصویر چهرا آرزوهای آدمیست
روی تصویر شعر من یک نفر درختی می کاشت یک نفر آب بر میداشت
یک نفر زندگی را احساس می کرد یک نفر صبح تا شب تا خورشید درخت می کاشت
یک نفر قلم مویی داشت سطل رنگی به دست ..روی تصویر خیال من روی هین دیوار شعر می کاشت
شعر من این روزها رنگ آغاز من است
زندگی این روزها انگار آب و گل است



