ღღ یـــــــاس13 و نـــــــا نـــــــا ღღ
يك سال گذشت . يك سال از روزي كه نانا پيشنهاد ساخت يه وبلاگ رو به ياس داد. اونم توي تالار شهيد آويني. خونه اول و قدم اول آشنايي نانا و ياس ياس هم قبول كرد و تا الان در كنار هم سعي كردند كه اين وبلاگ رو به روز نگه دارند. اين شايد قصه ساخت اين وبلاگ باشه. يك سال گذشت. يادش به خير . سال خوبي بود هميشه سعي كرديم آپ آپ باشيم درسته اين چند ماهه يه كم تنبلي كرديم ولي يه زماني هر روز آپ مي كرديم و مي مونديم چه جوري به دوستان خبر بديم. امروز روز تولد وبلاگ ماست بهانه اي است براي دوستي. بهانه اي است براي دوست داشتن. سالگرد به راه افتادن كلبه عاشقونه ياس و نانا رو اول از همه به خودمون تبريگ ميگيم. هر چي باشه خونه خودمونه. بعدشم به شما عزيزاني كه هر چند وقت افتخار ميداديد و به ميهماني و ديد و بازديد مي آمديد. از همه كساني كه تو اين يه سال حتي براي يك بار هم آمدند تشكر ميكنيم. خيلي ها هم هستند كه از اول تا الان ما رو تنها نذاشتن . ازتون ممنونيم .اميدواريم هيچ موقع تنها نمونين و به آرزو هاي قشنگ قشنگتون برسين. مطمئنا حضور شما ما رو خوشحال ميكنه حتي اونهايي كه انتقاد يا تندي ميكنند هم ما رو خوشحال ميكنند. به قول يكي از دوستان ممنون از حضور هميشه سبزتان. اگه با مطالب وب حال كردين كه خوش به حالتون ولي اگه خوشتون نيومد اونم باز مشكل شماست. ما چي كار كنيم. شوخي كردم نظر بديد خدا رو چه ديدين شايد خدا يه عقلي به من بده و درست بشه. بازم پيش ما بياين از امروز سرفصل تازه اي از وبلاگ ياس13 ونانا رو آغاز مي كنيم. يا علي گفتيم و عشق آغاز شد. راستي تو اين فكر هستيم كه يه خونه تكوني اساسي بكنيم اگه نظر خاصي داشتيم خوشحال ميشيم اگه بدونيم. حتما نظر بدين. دلم در سینه احساس غریبی می کند بهانه می گیرد تو را می خواهد تو نیستی و به جز خوشبختی همه چیز اینجا هست! می نویسم....... امشب نیز چون تمام شبها دلم هوایت را کرده است. آنجا که عشق تو لب فروبسته فریاد می کشد در برهوت وصال سرگردان می چرخم و می چرخم اما.... بگذار تا بی تو در شعله ها بسوزم که بر کتیبه عشق نوشته اند به عشق شمع پروانه ها زنده زنده می سوزند هی غزل می نويسم که شايد،با صدای تو معنا بگيرد تا مگر با زبان من و تو،رونق عشق بالا بگيرد هی غزل می نويسم که شايد ،تکه قلبی که در سينه مانده در کنار دل مهربانت،با نفسهای تو پا بگيرد هی غزل،هی غزل،هی غزل،هی... مينويسم،نوشتی،نوشتم تا به يمن غزل سرنوشتم در سرشت تو ماوا بگيرد من همانم که يک روز می گفت: هيچ کس در دلم جا ندارد من همانم که دل را ورق زد،تا نگاهت در آن جا بگيرد می نشينم کنار تو آنقدر تا نگاهت به چشمم بيفتد تا که اين چشم،اين گوی لرزان،بهره ای از تماشا بگيرد اين تماشا تمامی ندارد تاتمام تو را دف بگيرم تا که تنبور در دستهايت نبض اين بيتها را بگيرد تکه قلبی که در سينه ام بود اين طرف ها بهاری نمی ديد پس تو از شهر باران رسيدی تا دلم بوی دريا بگيرد گریه ام می گیرد روزی از شهر تو من خواهم رفت غرق در غنچه اشک و پس از آن شاید جویبار نگه ما دیگر هم چون دو خط موازی با هم هیچ گاه میل تلاقی نکنند روزی از شهر تو من خواهم رفت گریه ام می گیرد تگرگ هم می داند اندیشه پاک برگ هم می داند گفتم که برای خاطرت می میرم این را نه تو بلکه مرگ هم می داند
.
. وبلاگي كه بهانه اي است براي در كنار هم بودن. ![]()
![]()
![]()
![]()







