تبليغاتX
ღღ یـــــــاس13 و نـــــــا نـــــــا ღღ

ღღ یـــــــاس13 و نـــــــا نـــــــا ღღ

وقتی باران بی بهانه می بارد.

 

وقتی تو کنارم نیستی ،

 

وقتی حتی جاده ها هم بوی انتظار می دهند ،

 

وقتی غریبانه به تو می اندیشم و

 

وقتی صادقانه برای دیدارت اشک می ریزم ،

 

درمیان دلتنگی فریاد می زنم :

 

 دوستـت دارم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18:10 توسط نانا و ياس 13| |
 زندگی کوره راهی باریک است که من می خواهم از آن عبور کنم

 

پنجره اتاقم را رو به دره ها و بیشه زارها گشوده ام

 

و در برابر عظمت هستی ایستاده ام

 

بر گستره گیتی می نگرم و با خود می اندیشم که فردا چه خواهد شد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 22:18 توسط نانا و ياس 13| |

پاييز  حسرت آدم را زياد مي كنند عزيزم

خنده ها  در صورتم بدون تو گريه مي كنند

هنگام غروب خورشيد ، ابري مي شوم

رعد و برق ها بدون تو بر قلبم داغ مي زنند .

 درياها از گريه هاي من آتش گرفته اند

غصه ها يك لحظه قلبم را تنها نمي گذارند

در باغچه ي سينه ام تبر ها را پرورانده اي

بيهوده اشك چشمم سيل نشده است. 

 

 روزهايم در حسرت ،آه و ناله مي كنند و مي روند

بدون تو بهار و پاييز به چه دردم مي خورد ؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 19:17 توسط نانا و ياس 13| |

دلم دوباره خبر میدهد ظهور تو را

بدون فاصله حس می کنم حضور تو را

 

به من مگو که نرفته چگونه برگردد

مسیر جاده خبر میدهد عبور تو را

 

کدام آینه در این زمانه ناقص نیست؟

که خوب جلوه دهد انعکاس نور تو را

 

شبی به سینه ی طوفانی ام به صید بیا

مگر که لمس کنم رشته های تور تو را

 

من از زیارت ناحیه خوب دانستم

شکسته است کسی شیشه ی غرور تو را

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 19:49 توسط نانا و ياس 13| |

ای شب! ای عروس سیاهپوش آسمان

 

 که به هر تار گیسوانت ستاره می بندی

 

و ماه را به گردنت می آویزی،

 

دوستت دارم آن هنگام که با سکوتت برای مردم

 

 شهر لالایی می خوانی،

 

دوستت دارم آن هنگام که در من حس شاعرانه بر می انگیزی

 

تا قلم در دست بگیرم و روی سطور دفترم از تو و فردایی که در راه است بنویسم.

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 20:8 توسط نانا و ياس 13| |
مُردم از درد و نمی آیی به بالینم هنــــــــوز

مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز

 

آرزو مُرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنـــــوز

 

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند

صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنـــــــــــوز

 

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از ســرم

شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

 

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

در هوایت چون نسیم از پای ننشیننم هــــــــنوز

نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 13:8 توسط نانا و ياس 13| |

کلمه ای بودم

 

 

          ساکت و دلتنگ

 

                 

                 درطبقه ای از آسمان

 

 

تو از پشت پنجره ازلی

 

              

                        نگاهم کردی

 

 

و من غزلی شدم

         

                     برلبان هستی

نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 11:47 توسط نانا و ياس 13| |