ღღ یـــــــاس13 و نـــــــا نـــــــا ღღ
این بار هم تو را می یابم در هیاهوی یک التهاب ناب که صداقت را معنا می کند. تــو را آغاز می کنم به روی سطرهای سپید تا برگهای دفـتر زندگیم آرام آرام ازروح تـرانه هایت لبریز شوند. بـاز می گردم بـه آغاز ، به ابتدای نـگاه های تــو ، بـه اوج احساسهای بی نشان. دوست داشتن ،رمـزی بـرای رهـایی از تـکرار اسـت، دوست داشتن ، رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست رفتی و تشنگی سوزوند گلهای یاس منو سلام بهترین، با روزگار بی من چه میکنی ؟ باروزهای گذشته از پاییز ؟ نمی دانی چقدر دلم برای چشمانت تنگ شده ، دلم میخواهد فقط خواب چشمان تو را ببینم. هرشب نقش خیالت را نقاشی میکنم و خیال آمدنت را به آغوش خسته میکشم. قاب چشمانم پر از عکس ستاره های دور است. پلکی به هم زد آدم و ناگاه دید هست وقتی که در حیاط حرم می وزید هست بعدا یقین به نور شما کرد دید نیست با شک نگاه کرد خودش را و دید هست پس بی خیال زردی پائیز شد و گفت : تا انبساط سبز شما هست عید هست هر لحظه کهنه می رود و تازه می رسد اینجا چقدر آمد و رفت جدید هست از سینه چاکهای شما کم نمیشود در دشت لاله خیز همیشه شهید هست با سنگهای فرش حرم حرف می زنم اینجا چقدر سنگ صبور سفید هست ! دل را به دست پنجره فولاد میدهم اینجا برای هر دل بسته کلید هست من از کبوتران حرم هم شنیده ام فرصت برای بال اگر می پرید هست میلاد باسعادت امام رضا علیه السلام مبارک باد امروز دوباره می نویسم و با خود می اندیشم ، آیا کسی هست که دل به زمزمه های دلتنگی ام بسپارد؟ من امروز دوباره قلبم را در رودخانه ایمان شسته ام و دوباره گیسوان طلایی آفتاب را شانه زده ام . من فرشته ها را بر سجاده ام مهمان کرده ام . موج اگر ميدانست ساحل هيچگاه دستش را نميگيرد هرگز نفس نفس نمي زد براي رسيدن

تو بگو به چی فروختی منو احساس منو
چی شد اون حرفای شیرین اون همه مهربونی
چی شد اون قول و قرارت تو قرار بود بمونی
رفتی و منو سپردی به شب و باد و خزون
حالا من موندم و غربت با یه قلب نیمه جون
رفتی و تشنگی سوزوند گلهای یاس منو
تو بگو به چی فروختی منو احساس منو
حالا من غریب وتنهام تو بگو چیکار کنم
روز وشب جاریه اشکام تو بگو چیکار کنم
چی شد اون حرفای شیرین اون همه مهربونی
چی شد اون قول و قرارت تو قرار بود بمونی
تو قرار بود بمونی
تو قرار بود بمونی
تو قرار بود بمونی
تو قرار بود بمونی






