ღღ یـــــــاس13 و نـــــــا نـــــــا ღღ
خانه تاریک است کرکره ها بسته در اتاق زیر شیروانی اما چراغی روشن است سوسوی لرزانش را می بینم و می فهمم یعنی چه آری زیر شیروانی چراغی روشن است از بیرون می توانم ببینمش و خوب می دانم تو آنجا نشسته ای و به بیرون نگاه می کنی چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاههايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟ به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسیدی؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟! فرشته مهربون گفت:دو فرشته هیچ وقت همدیگرو را نمی بوسن!! آرزویم این است نرود اشک در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را میخواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد و تو را دوست بدارد... بگذار ابريترين شعرهايم را با غريب ترين لهجه بخوانم اين عادت من است که هر غروب بر ایوان دلتنگیم مى نشينم و خويش را مرورمیکنم
به یک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!!
فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش پر از اشکه و گریه کرده!!




