ღღ یـــــــاس13 و نـــــــا نـــــــا ღღ
کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه کاش دست هات بودم. کاش چشمهات بودم. کاش دلت بودم. نه کاش ریه هات بودم تا نفس هات رو در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تو من بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی.
چه لطيف است حس آغازي دوباره، نگاهت را قاب مي گيرم. در پس آن لبخند که به من، شور و نشاط زندگي مي بخشد. امروز روز توست... تولدت مبارک تولدت مبارک نانای عزیزم. اون زمانی که اولین سلامم رو در تالار شهید اوینی جواب دادی هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که بتونم برای سومین بار تولدت رو تبریک بگم ولی الان از اون تاریخ سه سال و نیم کم و بیش میگذره و هنوز من همون احساس روز اول رو دارم همون احساس انتظار در روز دوم و سوم رو برای قرارمون دارم. هنوز که هنوزه احساس میکنم خیلی حرف برات دارم. خیلی چیزها رو باید بهت بگم ولی یا هیچ وقت فرصتش پیش نیومد یا من همیشه تو حرف زدن کم میاوردم. خوشحالم که دوست خوبی مثل تو دارم دوستی که بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی تو زندگیم تاثیر و نقش داشتی. خیلی بیشتر... خوشحالم که امسال هم تونستم تولدت رو تبریک بگم امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی و هر چقدر دوست داری عمر کنی عمری همراه با سلامتی و شادی و عزت. خدایا هر جا که هست و خواهد بود مواظبش باش. تولدت مبارک عزیزم دل من تـنها بـود دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولدت مبارک







