ღღ یـــــــاس13 و نـــــــا نـــــــا ღღ
دلم به اندازه ي تمام شعرهاي نگفته ام . تنگ است نمي دانم اين دلتنگي را با كدامين حنجره فرياد كنم كاش مي شد اين دلتنگي را به خدا بدهم . تا بداند فقط او نيست كه تنهاي تنهاي تنهاست..... تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد. اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟ بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟ با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته شده با یه شکلات شروع شد... من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم. دید که منو میشناسه.خندیدم. گفت: دوستیم؟ گفت: تا کجا؟ خندیدم . گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار! اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من اصلا براش تا نمیذارم! .گفت :بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند میمکیدم. حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چیکار میکنه؟؟؟
.من بچه بودم...اونم بچه بود
.سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد
...گفتم: دوست ِدوست.
!گفتم: دوستی که تا نداره
!گفت :تا مرگ
!!!خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره
!!!!گفت: باشه! تا پس از مرگ
!گفتم: نه! نه! نه! تا نداره
گفت: قبول! تا اونجاییکه همه دوباره زنده میشن..یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم دوستیم..تا بهشت..تا جهنم..تا هر جا که باشه.من و تو با هم دوستیم
نگام کرد..نگاش کردم. باور نمیکرد..
میدونستم... اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه. دوستی بدون تا رو نمیفهمید
.گفتم: باشه. تو بذار
گفت: شکلات! هر بار که همدیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو ..یکی مال من! باشه؟
!گفتم: باشه
هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من. باز همدیگه رو نگاه میکردیم..یعنی که دوستیم! دوست ِدوست.
میگفت شکمو! تو دوست شکموی منی! و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ.
میگفتم بخورش! میگفت تموم میشه!میخوام تموم نشه! میخوام برای همیشه بمونه.
صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد.من همش رو خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها..اون وقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم. میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم...و من شکلاتمو میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه! نه! نه! تا نه!! دوستی که تا نداره!
یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال...ده سال..بیست سال...شده که گذشته.
اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهامو خوردم.اون همه ی شکلاتهاشو نگه داشته.
اومده امشب تا خداحافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور دورا...میگه میرم اما زود برمیگردم! من که میدونم ..میره و برنمیگرده...
یادش رفت شکلات به من بده. من که یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچولوت! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد! خندیدم..
میدونستم دوستی من تا نداره...
میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه!
خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام ...اما اون هیچکدومش رو نخورده..

